تبليغاتX

دو قطره بارون

دو قطره بارون

چه بی تابانه می خواهمت ، ای دوری ات آزمون تلخ زنده به گوری ...

سلام

ایندفعه یه سلام از طرف دو قطره بارونی که خیلی از آرزوهاشون برآورده شده .

دیر کردیم .... خودمونم قبول داریم  ولی با دستی پر از عشق و یه آشیونه بارونی دو نفره برگشتیم .

خیلی زمان میگذره از آخرین پست این وبلاگ  و خیلی مونده از قطره بارون های  نگفته ما ...

خیلی از حرفهای پر از هفت .

تو این مدت عید شد ..... و ما هفتم همدیگرو دیدیم 

عقدمون شد و بیست و هفتم بود.

نگاه کردیم و دیدیم شماره محضرمون دویست و بیست و هفت بود .

عروسی کردیم و دیدیم اولین روز زندگیمون بیست و هفتم بود.

و امروزم که باز تولد قطره بارون نازنین من شد و بیست و هفتم ..............

دیدین گفتیم با یه کوله بار پر از هفت برگشتیم

.....................................

من اینجا غیر تو کسی رو ندارم ............... تنهام نذار

اومدیم جایی که کنار دریا هاااااااااااااااااااااا باشیم

اومدیم کنار بابای بارون هااااااااااااااااااااااااااااااااا

 اگر من لبخند بزنم ... تو خواهی خندید .....و اگر تو بخندی ، دنیا مال من است

از همینجا هم می خوام داد بکشم که

تولدت مبارک مهربونم به اضافه پست پارسال همچین روزی

 

پیشکش مهربونیای پریزادی از تبار باران

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 20:5  توسط دختر بارونی  | 

 

تولد گمگشته ات از امروز به مدت  روز مبارک باشه

ایشالا که تو هر روزی از این 3 روز که به دنیا اومدی تا 120 سال که کمه تا 997 سال بعدش زنده باشی و زندگی کنی

شاید چون خدا بزرگی این روز رو می دونسته و می دونسته که برا من یه روز مقدس و قابل ستایش می شه ، دلش نیومده که فقط یه روز باشه ،واسه همینم تو ذهن من و تو این روز رو گم کرده و گذاشته تا این بنده های حقیرش 3 روز شاد باشن و جشن بگیرن .

آخ پسر که چه روزا و لحظه هایی هستن.

 

 دوست دارم مهربونترینم . ببخشید اگه این روزا دلتنگی هام زیاد شده ......تولدت مبارک

.

تو زمانهای دور ، خدا تو طبقه هفتم آسمونها وقتی می خواس آدمها رو بوجود بیاره ، قلب ها رو دو تا دو تا کنار هم گذاشتتا هر کدومش رو تو سینه 2 نفر که نیمه همدیگه هستن بزاره .

گذشت و گذشت تااینکه چندین سال پیش تو یکی از این روزای اخیریه پسر کاکل زری نازنازی به دنیا اومد که خدا یکی از اون جفت قلب ها رو تو سینه چپش گذاشت و یه قلب دیگه رو نگه داشت .

این پسر کاکل زری ما که اسمش رو آقا مهدی گذاشتن ، با شیطنت هایی که داشت خواب و استراحت رو از چشم فلک و آسمون گرفته بود .

این پسر کاکل زری که تو قلب زمستون زاده شده بود ، کم کم داشت بزرگ می شد که خدای مهربون تصمیم گرفت اون یکی قلبی رو که نگه داشته ، بزاره تو سینه یه نفر دیگه و بفرستتش رو این زمین خاکی تا همدیگه رو پیدا کنن ، تا از صدای طپش های قلب هاشون همدیگه رو پیدا کنن ، نیمه گمشده همدیگه بشن و همدیگرو تکمیل کنن .

که زد و قرعه به اسم من در اومد و اومن دختر خوشبخت من شدم که الان اون یکی قلب تو سینه من داره می تپه .

قلب تو تو تینه منه و قلب من تو سینه تو .

با هم تکمیل می شیم و به یه انسان کامل تبدیل می شیم .

و می تونیم هر چی عشق و علاقه و خوشبختی تو دنیا هست رو نثار همدیگه کنیم.

.

دوست دارم مهدی ، خیلی زیاد ، هر کاری برا خوشبخت شدنت از دستم بر بیاد انجام می دم .

 

من مواظب قلب تو هستم  ، تو هم مواظب قلب من باش

تولدت مبارک

تولدت مبارک

تولدت مبارک

                    منتظرتم ، زودتر بیا پیشم

 

کادوی ناقابلی هس ولی از راه دور قبولش کن .

 

تولدت مبارک

پیشکش مهربونیای ؛ پریزادی از تبار باران

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 23:43  توسط دختر بارونی  |